|
از صریر ِ قلم، تنهایی و غبار بر می خیزد.
|
|
| ; |
چند بار خوانده باشم تاریخ اساطیری ایران را خوب است؟! از دست ِ خودم رفته که چند بار آرزو کرده ام جای فریدون باشم یا کاوه. جای جمشید باشم یا فرانک. چند بار شمرده ام و حدس زده ام که چند پشت ِ کوروش می رسد به کیومرث. چند بار قدم زدم به تخت جمشید و هی با خودم گفتم: اگر این طور بوده؟ اگر این طور می مانده؟ چند بار پاهایم لرزیده از شوق، دلم لرزیده از افسوس. چند بار نه اصل دین ِ زرتشت را خوانده ام و افتخار کرده ام به پیش تر هایم. چند بار به خودم بالیدم از آنها و چند بار سرافکنده شدم از این ها. یادم می آید آن روز را که فهمیدم چطور سام گره خورده به منوچهر چقدر خوشحال شدم؛ حالا گیرم که خیلی چیزهایش را هم فردوسی کرده باشد "رستم داستان"! بیشتر که تکرار می کنم که چه داشتیم و داشتیم و هی دریغ، که از دستمان رفت؛ باز یادم می افتد که تاریخ ما چه بیشتر و عمیق تر گره خورده با آن "غم نامه بزرگ ایران" که آخرِ داستان ِ پر از آب چشمش می شود فقط این که: "چنین رفت و این بودنی کار بود". می دانی؟ سرنوشت ما را این طور نوشته اند.
+
تاريـخ ساعت نويسـنده
|
گیرم بگویی، این ور و آن ورش چه فرق باهم دارد! اما
فرق دارد، باور کن؛ نه این که من بگویم، یک نگاه بندازی به بیرون که گرم از بهار،
روشن از آفتاب، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران،
آراسته با شکوفه، جوانه و معطر از: "بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک" شده است، می فهمی که فرق دارد، واقعاً. این جایش مهم نیست باز هم، این که "نوروز
همه وقت عزیز است"؛ اینکه بوی یک چیز آشنای دل انگیزی در کوچه های آخر اسفند
پیچیده است؛ این که این بو، به الآن برنمی گردد، بر می گردد به سالها پیش که در
خواب های کودکیمان همه چیز بلوری تر بود؛ برمی گردد به " بوی عیدی، بوی توپ،
بوی کاغذ رنگی" فرهاد که زمستان هایمان را با خیال هایش سر می کردیم. اینکه
"عشق در این روز سر زده" لابد! و خیلی چیزهای دیگر حتی. مهمش اینجاست
که: "ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار" وخُب، خوب می دانی لابد که: "گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ" پ.ن:
+
تاريـخ ساعت نويسـنده
|
این "خانوم، خانوم" گفتن هایتان، تنم را مور مور می کند، بی اغراق. این "خانوم" به قامتم گشاد است، هنوز، به نظرم. نمی توانم دستتان را بگیرم که: "هی! نخند، نرو، بشین، پاشو" یعنی منی که بشین، پاشو تو کتم نرفت هیچ وقت، نمی توانم بشین، پاشو یادتان بدهم. گیرم که یاد هم بگیرید، چه می شود مگر؟ این همه آدم "کلاغ پری" داریم آن بیرون... همه این هایش به کنار اصلاً، آن چهره تان را چه کار کنم که گاهی آب می شوم زیر زل زل های نگاه های پُر پرسششان. پوست صورت هایتان که هنوز شیار رد پای روزگار رویش خش نیانداخته، هنوز بوی نویی می دهد، بوی پاکی، بوی فرشته. دل نبستم بهتان، یعنی راستش بین همه ی حرف زدن هایم برایتان این را جا انداخته ام بهتان بگویم که " این دنیا عجیب دنیای بی اعتباری است." خوب نیست این ها را شما بدانید هنوز، زود است برایتان یک جور هایی. خوب نیست بدانید آدم همیشه باید چمدانش بسته باشد، دل نبندد، گیر نکند، نماند. در بی اعتباری این دنیا همین بس که آن بالایش این قدر قشنگ است و بازی رنگ ها و ابرها و پاکی ها و این پایینش را گند برداشته. همین بس که این روزگار برای آدم های برگزیده اش هم بد یاوری بود. خوب نیست بشینیم توی حیاط، کنار اون پیچک ها – که بین همه ی دفترها و کتاب ها و پله ها، عجیب چشمم را گرفتند از روز اول – و از این حرف ها برایتان بزنم. برایتان تعریف کنم از آن روزهای گذشته. روزگارِ پانزده سالگی من آن چنان گره خورده به خیلی چیزهای خوب و پاک و مقدس که دلم نمی آید حتی بهشان دست بزنم، مبادا که بشکنند، ترک بردارند؛ مگر نه این که قیمتی ها را باید جمع کرد از دم دست؟! این ها را آن جا نمی توانم بهتان بگویم با آنهمه نقاب و آدمک. این جا برایتان می نویسم که چقدر خنده های "وِل"تان که یکهو می پیچد توی راهرو را دوست دارم، حتی تمام خُل خُل بازی هایتان. تمام با موها بازی کردن هایتان. من هم دوست ندارم این لکنته های سرمه ای و طوسی و سیاه را سر و تنمان کرده ایم. دوست دارم همه ی حرف های یواشکی تان را. همه ی "هاری" کردن هایتان را. آن برق چشم هایتان که از رویش پانزده سالگی می ریزد را دوست دارم. و چقدر می سوزاند ته گلویم را گاهی که اشک می ریزید. اشک؟! برای این دنیای بی اعتبار؟ می دانم. روزهای آخر اسفند امسالم رقم خورده با شما، دل بهتان نبسته ام، وابسته نشده ام، بعید می دانم من وابسته بشوم به زمینی، دیگر؛ اما عجیب دنیای این روزهایتان برایم مهم است. به این که بفهمانمتان که دیگر هیچ زمانی از زندگی تان پانزده ساله نخواهید بود، تا می توانید پانزده سالگی کنید این روزها. این که این دنیا بی اعتبار است برای اشک های شما. به این که پشت نکنید به رویاهایتان. به این که قدر این روزهای "این تو" را بدانید، آن بیرون... آن بیرون...خُب، راستش را بگویم: " عصا از کور می دزدند." پ.ن: تقدیم به هولدن کالفیلد ها: ثریّا؛ ریحانه؛ سمانه؛ شیوا؛ غزاله؛ مونا؛ مهشید؛ یاسمن؛ هما؛ نوگل؛ رومینا؛ نازنین ها، هدیه و حتی راشین...ناتورهای دشتِ این روزهایم!
+
تاريـخ ساعت نويسـنده
|
می گویی وطنم، ذهنم می رود به یک تمامیت ارضی دوست داشتنی و دلخواه. به یک
نقشه ی گربه مانندی که معلممان چسباند روی تخته ی کلاس و گفت این نقشه ایران است،
همان گربه ای که قبل تر، از زبان داریوش شنیده بودیمش! وطنم که می گویی کوچه های
پر از آبگیرهای کوچک و درخت های کهن شمال به ذهنم نقش می بندد، زیر ِ آسمانی که
ابرهایش هم تمیزند و هم پاک. یاد اُردیبهشت های کودکیمان می افتم که همیشه خدا بوی
بهشت می داد، زیر ِ همین آسمان و روی همین خاک که آن روزها بزرگتر و وسیع تر و بی
کرانه تر بود، مثل ِ همه ی خیال هایمان. می گویی وطنم، یاد ِ برهوت ِ پر مهتابی می
افتم. همان بی کرانه مرموزی که مردمش، چشم ها را با دست سایه می کنند تا کویر
نبیند. نبیند که می دانند! یاد ِ شاهراه علی - آسمان ِ معروف ِ نویسنده ی هبوط - می
افتم که بعد ها معلمانش بهش خندیدند و من اشک ریختم و بعد ترش من هم خیلی بهش
خندیدم، که: "هه! نه، جانم!"
وطنم که می گویی یک هو پر می کشم به کوه های سر به فلک کشیده سر سبز و یک گله گوسفند ِ شاد. پر می کشم به کنار چشمه های پر از آب ِ یخ از دل ِ کوه. همان جا که نفس کشیدن خیلی دلچسب تر باید باشد، لابد. همان جا که ریگ زیر پا، "پرنیان آید همی". وطنم که می گویی ذهنم می رود به کنار ِ یک خلیج؛ همان خلیجی که اولین باراز: "آن خلیجی که بُود نام ِ دل انگیزش فارس نام ِ زیبای مقدس که برازنده تر از هر نامیست تا جهان باقی و دریا و خلیجی باقیست" ِ عباس یمینی شریفِ کودکی هایم، فهمیدم که فارس بودنش خیلی مهم باید باشد. ذهنم می رود به آب، به خاک، به هوا. هرچیزی که هست بودنش مهم است. هرچیزی مثل ِ دیوارهای قدیمی آن عمارت ِ محزون زده ی آشنای اصفهان. به تکه سنگ های مرودشت و تمام عمارت ها و تکه سنگ های قدیمی که آدم های بسیار، با افکار بسیار، با خنده ها و شادی های بسیار میان ِ هزار توهایش نفس کشیده بودند. ذهنم می رود به جاده هایی که هی رفتند و رفتند و رفتند. به گیت هایی که یک طرف ِ شیشه هایشان یک چشم ِ اشکناک بود و آنطرفش هزاران دل ِ تنگ. به همه ی صف ها. به همه ی از جلو نظام های مجازی و حقیقی. از جلو نظام های تاریخ، از جلو نظام های انقلاب، از جلو نظام های مدرسه، از جلو نظام های کوپنی، از جلو نظام های .... جنگ! و "روزی که رفت از یاد، روزی که داد بر باد تا باد چنین باد، داد و بی داد که تا باد چنین باد" یاد ِ شاعران و نویسندگانی می افتم که جام ِ سرشان پر شد از درد. به یاد ِ " یاور ِ همیشه مومن" تو کوچه پس کوچه های دبستان. یاد ِ خیابان های "روزهای آخر اسفند". عید دیدنی های نوروز به عشق ِ عیدی. آب تنی های تابستان، بوی شهریور و مهر و کتاب و دفتر ِ پاییز. یاد ِ کنکور و پیدا کردن ِ اسممان میان هزار تا و ده هزار تا و صد هزار تا علی کنکوری های دیگر. بوی برنج شمال، چای شمال، می پیچد به سرم، وقتی می گویی وطنم. بوی یک جا در آغوش همان تمامیت ارضی که اسمش "خانه" است. بوی مادر می دهد و پدر و یک عالم خاطره. یک جا که امن است برای قدم های هفت سالگی مان. یک جا " پر نور واسه بیداری پُر سایه واسه خواب". یاد عشق های یواشکی - که ناگاه محصورمان می کرد - می اندازتم. یاد ِ خیلی چیزهای خوب. یادم بدجور می افتد، رگ گردن ِ رئیس علی ِ دلیران ِ تنگستان. همان رگ ِ امیر کبیر که قبل تر تیغش زده بودند. یادم می افتد "چرا زود تر نایی تندتر نایی تنها بنایی گیلان ِ ویرانا؛ تو را گوما میرزا کوچیک خانا". یادم می افتد، زندان، خون، دانشگاه تهران، ترور، 16 آذر، عاشورا، توقیف، سانسور و ... یادم می افتد: " دریغ! ایران که ویران شود" ایران ِ رستم، ایران ِ بابک ِ خرمدین، ایران ِ جلال الدین خوارزمشاه. می گویی وطن، یاد ِ تورم، گرانی، بیکاری، ان.تخابات ِ با "ص"، تولید ملی، نفت، دلار، یارانه، ضریب جینی، دهک بالا و پایین، بازار سیاه، تحریم، تعلیق و... می افتم و چه بیشتر یادم می افتد: "دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد". با احترام به همه، تقدیم می شود به سالار عقیلی.
+
تاريـخ ساعت نويسـنده
|
به من بگویند، فیلمی را نقد کن، سختم می شود؛ از بس که با همه ی حس هایم فیلم دیده ام؛ از بس که بیشتر تم ِ فیلم گریبانگیرم می شود تا خود ِ اصلی فیلم. "پل چوبی" فیلم ِ خوبی بود؛ برای جشنواره ما با همه ممیزی ها و اصلاحاتش - به اصطلاح! - همین که فیلمی خوب از آب در بیاید1 هم ارزشش را دارد که بلیت جشنواره ات را در صندوق خوب ها بیاندازی. این فیلم می توانست خوب تر بشود. "پل چوبی" برگرفته از کازابلانکا توقع را بالاتر می برد تا "پل ِ چوبی" ِ خالی! این که هی به خودمان تلقین کنیم که باید بازی فوق العاده، با چشم های اشک ناک ِ منحصر به فرد ِ اینگرید برگمن را ببینیم و نمی بینیم؛ این که مدام در ذهنمان همفری بوگارت تداعی می شود و نیست، توی ذوقمان می زند؛ این که "صبوحی" غلوّ ِ زیاد شده است؛ این که گاهی کارگردان نتوانسته همه ی داستانش را میان ِ کنش ها و واکنش ها و دیالوگ ها و صحنه ها جا دهد و مجبور شده به طرز ِ شعار گونه ای از زبان ِ امیر روایت کند، به نظرم خوشایند نیست برای تماشاگری که محو تم ِ لطیف و آشنای فیلم شده است. "پل چوبی" داستان ِ خیلی از ماست، وقتی که دقیقاً زمان همه ی بدبختی هایمان، یک نفر پیدا می شود که درست مثل ِ ده سال پیشمان است؛ با همان دیوانگی ها و عاشقیت ها و سر ِ نترس داشتن ها... با همه ی آرمان ها و عقیده ها و ارزش هایی که در طی سال ها ساییده می شوند و تبدیلمان می کنند به من ِ "اقتضا گر". ![]() "پل ِ چوبی" فیلم ِ خوبی است. نه به خاطر ِ کازابلانکایش، نه به خاطر ِ سال ِ 88 و همه اتفاق های سیاسی اش و نه حتی به خاطر ِ خیلی از حرف های خوب ِ از جنس ِ بدش! فیلم خوبی است به خاطر ِ روند ِ آرامی که از بین نمی رود؛ به خاطر ِ آهنگ ِ ملایم ِ "کارن همایونفر"؛ به خاطر ِ فضای آشنای کافه اش که ذهن را می برد به سوی "ضیافت"؛ به خاطر ِ این که سال ِ 78 را به یادمان می آورد؛ به خاطر ِ باران های یک هویی اش؛ به خاطر ِ هزار چم ِ توی فیلم؛ به خاطر ِ " وقتی می آی ..." ِ هایده که مدام در فیلم حضور دارد و خُب چند نفرمان هست که با این آهنگ خاطره نداشته باشد؟!
* از دیالوگ های فیلم. 1. حق می دهم؛ "جدایی نادر از سیمین" ِ سال ِ پیش توقعمان را خیلی بالا برده است.
+
تاريـخ ساعت نويسـنده
|
|